تبليغاتX
پشت پردهء دلم
قسم حضرت عباس یا دم خروس

از قدیما این ضرب المثل مطرح بوده که قسم حضرت عباستو قبول کنیم یا دم خروسو.

جریان این ضرب المثل این که شخصی خروسی رو میدزده و میکنه زیر پیرهنش اما دم خروسه بیرون میمونه.وقتی ازش میپرسن میگه به حضرت عباس من بر نداشتم.

چند مدتی است که وقتی گند بچاب بچابهای آقازاده ها در اومد از بالا دستور رسید که به پرونده های مفاسد اقتصادی رسیدگی کنید.حاتفی ستادی تشکیل دادو مبارزه تن به تن رو شروع کرد.نیروی جمع کرد و به جنگ غول بی سر و پا یی رفت که به اندازه الوند بزرگ و به اندازه پشت گوش غیر دیدنی .به هر حال این جنگی بود که در نوع خودش بی نظیره.نقشه ای به اون دادند و راهی میدان شد.اما این سردار ما نقشه کارزار جنگ رو سر ته دستش گرفته بود و اشتباها از عقب سپاه حمله کرد.اول نوچه های امرا رو کشت و بعدش هم رفت سراغ  ندیمان سران سپاه که واقعا تو جنگ هیچ نقشی نداشتند.

یکی دو ردیف که تار و مار کرد، خسته شد وایساد. نفسی کشید و دو باره راه افتاد اما غافل از اینکه خشت اولو اشتباه گذاشته بود.

تو این مملکت ما هر یکی دو هفته یه بار یدون از اون مهتر و یا نوچه ها رو به جرم فساد اقتصادی معرفی میکنن و فقط با اقدامی نمادین جلسه دادگاهی برگزار میکنن و متهم از خودش دفاع میکنه.نکته جالب توجه اینجاس که در اکثر دادگاه ها اعم از اورینتال کیش و فرودگاه پیام و غیره همواره متهمان ردیف اول میگن ما رو بازیهای سیاسی آقایون کشوند اینجا و اصل کاریها جای دیگن. نکته دیگم اینکه هیچ وقت حکم نهایی این متهمان بیان نمیشود.

اماآقایون غافل از اینکه خشت اول اشتباه گذاشته شده.خشتی که قوه قضاییه گذاشته تو خالی و از نوع آجر قذاقیه.قوه قضاییه که فعلا سر دم دار مبارزه با این فساد شده خودش مشکل داره.اما  هیچ وقت و هیچ کس نمیاد بگه.(یه اصلی تو دعوا هست که میگه اگه دادو مشت اول رو تو بزنی بردی اما هیچ وقت خود زنی نکن چون جواب نمیده.)

پرونده هایی دارم که قاضی و یه آدم معمولی پیر و پدر 40،30 خانوارو در اوردن وبا یه مزایده ساختگی زمین و اموال ملت و بالا میکشیدن.حالا این آقای قاضی میخواد راجع به بقیه متهمان در دادگاه ها تصمیم بگیره.

خودمونیم. نمیدونم  باید قسم حضرت عباس اینا که پرونده هارو معرفی و دادگاهی میکنن باور کنیم ویا فساد و گندهایی که خود قاضی ها و قوه قضاییه بالا میارند.

به هر حال صبح نزدیک است و قلندر بیدار.باید دید که کدوم دادگاهی باید تشکیل بشه تا به جرایم قضاتی که یه موقع خودشون قضاوت میکردن رسیدگی کنه.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384ساعت 11:51 توسط احمد وکیلی |

دل ما ، دل دریاست ، دل طوفانی ابراست

خیلی حالم بده .خیلی بیشتر از اونی که فکرشو بتونید بکنید.

اونقدر حالم بده که۱۰ - ۱۵ روزه سراغ کامپیوترم نرفتم چه برسه به وبلاگا.

نمیدونم چرا. میدونم .نمیدونم، گیج میزنم .گیج از دست این همه نا رفیقی.نا رفیقی های دوستا،نارفیقی های زمونه.شاید بگید ای بابا رفیقش کجا بود که آدم سراغ نارفیقی روبگیره.هههههههی.

نمیدونم شما ها چه اخلاق و منشی دارید.ولی اگه آدم از اون دسته آدمایی که به قول معروف چایی نخورده پسر خاله میشن، باشه و با همه مثل صمیمی ترین دوستا برخورد کنه،با کوچکترین عکس العمل اشتباهی از طرف دوستا ناراحت میشه.اونم از طرف بهترین دوست.از طرف کسی که هرگز فکرشو نمیکردی اینجوری با آدم بکنه.این بی جنبگی کامله ولی...... نمیدونم هرکسی یه جوریه دیگه.میدونید چیه.آخه شماها نمیدونید.من آدم صبوریم و دوستایی که میشناسنم میدونند همیشه به همه پالس مثبت میدم.ولی الان خودم نیاز به یه گوش شنوا دارم که فقط حرفامو گوش کنه و یه منبع پر از یون مثبت.

از طرفی بدی بعضی از آدما اینکه وقتی ناراحت میشن از صورتشون میشه فهمید و وقتی اطرافیان میپرسند که چی شده نمیشه بهشون جواب داد و مجبوری با یه دروغ مصلحتی بهوش بگی حالم بده.

دیشب وقتی داشتم ولیعصر رو میرفتم پایین که برسم به مجمع تشخیص(تو این هاگیر واگیر هاشمی برنامه داشت.اونم ساعت 9 شب)،جفت جفت پسر دخترایی رو میدیدم که برای لاو ترکوندن دستاشون تو دست هم بود و پیاده راه میرفتن.جالب تر از همه اینکه یه سرباز با لباس سربازی دست دوسشو گرفته بود.وقتی یه همچین صحنه هایی رو میبینم نا خود آگاه دلم میگیره.قشنگه ولی من دلم میگیره.

نمیدونم ولی بهترین زمان حالم امروز صبح زیر بارون بود که زیر لب گریه کن گریه قشنگه،قمیشی رو میخوندم.تصور کنید بهترین حالتم بدترین حالتم در زمانهای قبل بود.چه شود.......

اما ماها دلام خیلی بزرگه.خیلی بزرگتر از اونی که یه همچین مشکلایی بتونن داغونشون کنن.امیدوارم بتونم از این مود بد بیرون بیام.

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 13:13 توسط احمد وکیلی |

حسین تا ابد حسین است...

تا حالا شده یکی از اقوام ویا دوستانتون فوت کرده باشه.

دیدید که اطرافیان چه جوری زجه و ناله و فغان میکنند.خدای نکرده اگه با حادثه ای هم فوت کرده باشه که دیگه هیچ.آدم دلش میخاد خرخره مقصر رو بجوه.

بیاین یه فلاش بک بزنیم به حدودا 1366 سال پیش.

روزی از روزا، یه مردی تو این عالم به این بزرگی به دشتی رسید که میدونست تمام زندگیشو اینجا از دست میده ولی خودش زندگی تموم عالم میشه. میدونست تشنه جان میده ولی هرکی آب بخوره سلامی نثارش میکنه.میدونست بدنش خاک نمیشه ولی خاکش عرش خدا میشه. میدونست، ولی به اون خاک قدم گذاشت و .....

بیاین فقط یه کمی از اون حادثه رو پیش خودمون تصور کنیم.چشمامونو ببندیم و فقط در یک لحظه ببینیم که توی یه جنگ چه اتفاقاتی ممکنه بیفته.لفظ جنگ همیشه خون و کشتار و غم فراق رو به همراه داره.اما این جنگ با بقیه جنگا فرق میکنه.جنگ مد نظر مااز پیر مرد 75 ساله داره تا کودک  6 ماهه.

فقط برای یه لحظه خودمونو بزاریم جای امام حسین(ع)(البته بدور از تشبیه).تصور کنیم وقتی فرزندش داره میره جنگ و میدونه کشته میشه.میدونه در مقبل چشماش سر از تن اون جدا میکنن. اما فرستاد. برادر و پس از اون اولین فرزند،دومین پسر،برادر زاده ها،خواهر زاده ها و دونه دونه ی دوستان.

میدونست بعد از کشته شدن خودش هم، دختر سه سالش به اسارت میره. خواهرش،همسرش و فرزندانش به اسارت میرن وباید از ترس حمله وحشیان  پای برهنه تو بیایون به هر سو بدوند.

میدونست اون نامردا حتی به بچه  شش ماهش رحم نمیکنن وسر اونم بالای نیزه میزنن.اما رفت.رفت تا به همه عالم ثابت کنه که حسین، فقط حسینه و دومی نخواهد داشت.

چشمامونو باز کنیم،تصور کنیم فقط جنازه چندین پسر و برادر و برادر زاده ها و خواهر زاده ها و دوستانت کنارت باشه و همشون هم در دامن تو جان داده باشند.اما اگه در چنین حالتی خود آدم هم کشته بشه داغ کمتری میبینه.میدونید چی میخوام بگم.درسته حضرت زینب(ص).اون بود که حتی از امام حسین هم بیشتر داغ دید.اون بود که تا 40 روز بعد پیراهن خونی برادر رو از بدنش جدا نکرد و با همون پیرهن جان داد.اون بود که هر موقع سر از محمل بیرون میاورد سر برادر و پسر و برادر زاده ها رو به نیزه میدید.اون بود که ظهر عاشورا، یاد جمله پدر هنگام تفسیر اولین آیه سوره کهف افتاد و گریه کرد.

من به لگد کوب کردن اجساد و بریدن انگشتها وگوشواره کشیدن ها و...... کاری ندارم،فقط تصور کنیم 72 نفر از خانواده و دوستان کنار آدم شهید شدن،فکر میکنید چه حالی داره.

بیاین برگردیم به اون زمانی که تعدادی ازدوستان و همکارانمون در سانحه هایی جان دادند من یکی واقعا حال خودمو نمیدونستم.اونا دوستان و همکارانم بودند نه برادر و پسر و.......

یا حسین(ع)میدونی اگه یه ذرم شیطونی میکنیم ولی دلمون باتو وتا آخرش باهات هستیم.پس هیچ وقت گره این دل و اون زلفای پریشون خودتو،باز نکن.بزار ما ریزه خورت باشیم.

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم بهمن 1384ساعت 13:47 توسط احمد وکیلی |

از بی مطلبی.....منم آره.

امروز روز نسبتا خوبی برام بود.

صبح که از خواب پاشدم ساعت 6 صبح بعد از نماز صبح رفتم استخر.ساعت 30/8 رسیدم نیاوران،ساختمان مرکز تحقیقات استراتژیک مجمع تشخیص مصلحت.خبر نگارا رو تو راه نمیدادند.به هر ضرب و زوری که بود یواشکی ضبطم رو بردم گذاشتم تو و بعد از صحبتهای حسن روحانی اوردمش بیرون.بقیه خبرنگارام که هیچی.

خلاصه وقتی رسیدم خبرگزاری یا به قول همکارا،مدرسه،اکوان خیلی ذوق زده زنگ زد بهم که میدونی چی شده ؟منم از همه جا بیخبر چون میدونستم رفته برنامه دولت گفتم:حتما دیگه از این به بعد سفرهای رییس جمهور میبرنمون.گفت: نه با با.احمدی نژاد وبلاگ منو خونده و به پاریاب گفته از این خانوم اکوان آدرس اون پیرمرد رو که عکسای منو میفروخته بگیرید.راستشو بخواید بروی ثمانه نیا وردم ولی اصلا حال نکردم.حال اصلیو وقتی کردم که یکی از بچه ها و رفقای قدیمی باشگاه بهم زنگ زد و گپی زدیم و چاق سلامتی کردیم.

هیییییی .به جون خودم اصلا دوس ندارم وبلاگمو دفتر خاطرات کنم ولی هم دلم گرفته و دوس دارم بنویسم وهم به بیمطلبی مظمن دچار شدم.

 

+ نوشته شده در دوشنبه دهم بهمن 1384ساعت 16:19 توسط احمد وکیلی |

اندر حاشیه سفر به قم

چهار شنبه شب وقتی فهمیدم از کاروان خبرنگارای اعزامی از طرف مجمع به قم جا موندم،فقط وقت کردم یه سر برم خونه و لباسا و ضبطم رو وردارم و بعد هم رفتم ترمینال و سوار تاکسی شدم و رفتم محل اسکان خبرنگارا.البته نمیشد اسم اونجارو محل اقامت گذاشت چون داخل خوابگاه  طلاب خارجی  حوزه علمیه، اونم داخل اتاق قبلی افغانیها بودیم.حمام که نداشت،دستشوی هاش هم مشترک بود اونم بدون مایه  دسشویی.......

خلاصه  در جریان سفروقتی خستگیم به حد اعلاء رسید که در حاشیه خروج هاشمی رفسنجانی از حرم حضرت معصومه که  غرق شده بود یه دختر هفت،هشت ساله کوچولو جلو اومد و با دستای خشک شده کوچولوش نامه ای به هاشمی داد.نامه رو محافظ حاجی که یه دوست خیلی خوب برای من شده به نام  (م_ز )گرفت.سوار ماشین که شدیم نامه رو گرفتم خوندم.حالم گرفته شد.نامه روی یه صفحه کاغذ دفترمشق  که با دست بریده شده بود با مداد سیاه و با اعراب نوشته شده بود.پیدا بود که تازه نوشتنو یاد گرفته و هرجوری که خودش میتونسته بخونه اعراب و حرکات رو گذاشته .متن نامه اون دختر کوچولوی قمی اینه:

                                                          به نام خدا

سلام آقای رفسنجانی من خیلی دلم برای شما تنگ شده است*من همیشه برای سلامتی شما دعا میکنم.امیدوارم همیشه سلامت و خوشحال باشید*

بابای من پاهاش درد میکنه و شما برایش دعا کنید*آقای رفسنجانی من از شما میخواهم چون در نزدیکی عید به قم آمده ایدلطفا میخواهم به من عیدی بدهید چون میخواهم برای خودم و بابام ومامانم لباس بخرم.(همین جوری ستاره داشت)

                                                                              از طرف فاطمه

آدرس: قم-30 متری کلهری- کوچه 13- باهنر 10- پلاک 34

 اگه  یه ذره فکر کنیم میفهمیم این مشکلی نیست که یه دختر بچه 8 ساله توی خونه باهاش درگیر باشه.مشکلی  که اونقدر فکرشو مشغول کرده که تصمیم میگیره برای حل اون نامه ای به هاشمی بنویسه و هرجوری شده به اون برسونه. توی این سن وسال هم سن وسالهای اون یا با عروسکاشون بازی میکنن و یا خودشون برای بابا شون لوس میکنن تا یه اسباب بازی براشون بخره.

ای کاش میتونستم به امثال این دختر بچه کمک کنم تا تو این سن بچگیشو بکنه.

به هر حال یه حاشیه دیگم اینکه وقتی هاشمی رفته بود بازدید ساختمانهای طلاب که توسط نماینده آقای سیستانی در قم ساخته شده بود،حفاظت درب ورودی را بسته بود.یکی از حاجی ها  محکم میزد به در و وقتی اومد تو،یکی از محافظا گفت حاج آقا بفرمایید از اون طرف برید.گفت نمیخوام. میخوام از اینجا برم،هر خری که میخواد اومده باشه به من چه.

(به جون خودم فکر کنم هاشمی این جمله رو شنید).

راسی وقتی هاشمی از پیش ایت الله جوادی آملی اومد بیرون گفت سی دی من رو همه جا پر نکنید.

تا سفر بعدی.......

 

+ نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1384ساعت 14:23 توسط احمد وکیلی |

گریه کن گریه قشنگه

تا حالا دلتون گرفته.

شاید خیلیها با بیرون رفتن حالشون جا بیاد.بعضیهام یه تلفنی به ....شون میزنن و با یه گپ کوچولو ویه ذره قربون صدقه رفتن،  همچین شارژ میشن که انگار تا حالا غمی تو دلشون نداشتن.

اما وای به حال اونایی که مثل من وقتی دلشون میگیره،برای آروم شدن به بیرون نگاه میکنن و وای به اون موقعی که نم نم بارون هم به پنجره بخوره و وقتی دستت رو بیرون میگیری مثل چشمات خیس بشن.

من در چنین موقعی دوست دارم تو دلم،اونم یواشکی این شعرو بخونم....

گریه کن گریه قشنگه،گریه سهم دل تنگه

گریه کن گریه غروبه،مرهم این راه دوره

سربده آواز هق هق،خالی کن دلی که تنگه

           گریه کن گریه قشنگه

بذار پروانه احساس،دلتوبغل بگیره

بغض کهنه رو رها کن،تا دلت نفس بگیره

نکنه تنها بمونی،دل به قصه هاببندی

تا بشی مثل ستاره،تو دل شبها بسوزی

دلم میخواهد برم زیر آسمان بیکران خدا و سرمو بگیرم بالا و ریختن قطره ها رو روی صورتم حس کنم.آخه میگن هر قطره بارون رو یه فرشته پایین میاره.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم بهمن 1384ساعت 16:22 توسط احمد وکیلی |

من و جدایی از تو......خدا نکند

روزی از روزای خدا، که تو خبرگزاری نشسته بودم. بچه ها داشتن ازرفتن به مشهد حرف میزدن که یه مرتبه دلم هوایی شد.چند دقیقه نگذشته بود که از مجمع خبر سفر به مشهد با هاشمی رفسنجانی رو دادند.

روز حرکت با ساکم رفتم برنامه شورای نگهبان،وقتی رسیدم خبرگزاری برف شدیدی میومد.گفتم دمت گرم خدا قشنگ گذاشتی تو کاسم حسابی که هواییم کردی یوهو بیخیال میشی.

خلاصه تا وقتی پام به زمین مشهد نرسیده بود یا فکر میکردم که برناممه کنسله و یا میگفتم سقوط میکنیم.اصلا باور نمیکردم که اینجوری بطلبدم.اونم چه طلبیدنی هر روز ناهار و شام غذای حضرتی.

اصل حرفم اینجاست که تو سفر یه سری از وزارای قبلی و نمایندگان فعلی هم بودند.وقتی اومدن زیارت دو زانو در مقابل ضریح حضرت نشسته بودند و زار زار گریه میکردند.بعضی از مردم هم اینا رو نمیشناختن و با گویش محلی چیزی میگفتن وهولشون میدادن این ور و اون ور.

اون جا بود که فهمیدن آدمایی که روزگاری اجازه نداشتی حتی به محافظاشون نزدیک شی الان چقدر هم سطح ماها شدن. اونجا بود که فهمیدم همه در درگاه عبودیت به اندازه همیم و وکیل و وزیر و رییس نداره.همه باید در مقابلشون زانو بزنیم و التماس چشمامون کنیم تا شاید قطره اشکی باعث دلگرمی به بخشودگیمون بشه.باید التماس دستامون کنیم تا اون پنجره های قشنگ رو محکم بچسبه تا شاید دستی از اون ور پنجره دستمونو بگیره.

 توحرم ازهمه اونایی که یه جورایی اسمشون تو ذهنم بود یاد کردم. از تک تک بچه های خبرگزاری گرفته تا خانم احسانه وعطا افشاری  و مجید فدایی و ....حتی راننده مینی بوس مجمع تشیخص.

امیدوارم شرمنده شما نشم و لا اقل این دعام به استجابت برسه.

راسی مرد باشید و اگه گذرتون به اون ورا افتاد منم دعا کنید.

موقع راه افتادن هم یاد این شعر افتادم:

اندک اندک از رو عادت به رفاقت دل مارو ساده بردی  

تن سرد این غریبو تا به خشم شب سپردی

از قفس تا به رهایی مرگ بر رنگ سیاهی

یا هو ضامن آهو.نفس هم نفسم کو.مرگ مرده در قفسم کو

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم بهمن 1384ساعت 15:49 توسط احمد وکیلی |